سلام سارا ؛
می بینی ؟
هر کسی چیزی می گوید
هر كسی از ظن خود چیزی برایم می نویسد
کسی گفت :
سارای تو می داند آسمان ستاره هم دارد ؟
گفتمش :
سارای من همانی است که هر سحر گاه ، نزدیك سپیده
باید چشمان خود را باز كند
و به ستاره ها لبخند بزند
تا آرام گیرند
و به خواب بروند
سارای من همانی است
كه صبح گاهان
خروسها مژده ی تابش نورش را به عالمیان می دهند
سارای من همان است كه . . .
راستی
سارا جان
من كه برایت شعر نمی گویم!
من كه شعر نمی دانم !
این دو كلمه عاشقانه كه شعر نمی شود . . .
كه بخواهداز فراق باشد یا از فراغ !
من دلم را برای تو ؛ برای سارایم روی كاغذ می آورم
تا شاید
بخواند و بداند ؛
عاشق ؛ نه به بوی معشوق خوش است
نه به امید وصل ؛
.........................
به قول آن دخترك سیب فروش
عاشق نق نمی زند
بهانه هم نمی گیرد
عاشق فقط عاشقی می كند
كه شیرینی وصل
نه به اندازه ی زیبایی هجران است . . .
عاشق فقط به اشك هجران دلخوشی دارد
و با غم عشق زنده است
این كوچه به كوچه گشتن های من
این گریه ها و خنده های من
این چرخیدن ومستی من
فقط یك بهانه دارد
و آن هم تویی سارا جان
خود تو؛
نه وصالت
برچسب:
نویسنده: دانیال جعفری
تاريخ: دوشنبه
6 اسفند
1397 ساعت: 7:59